سخته
نوشته شده توسط : میثم رضایی

       نمی دونم باید از کی یا چی بنویسم.

 

فقط می دونم می خوام بنویسم. یه کم دیگه میزنم زیر گریه، حالم اصلا خوب

نیست. چه روزای سخت و تلخی و چقدر یکنواخت........ .

خیلی سخته بین این همه آدم باشی ولی باز احساس تنهایی کنی . خیلی سخته  از

خدا بخوای به سوالای ذهنت که داره از پا درت میاره جواب بده ولی بی جواب بمونی و روز به روز ناامید بشی.

گاهی احساس میکنم نمی خوام باشم، ولی وقتی فکر میکنم ممکنه وجودم  واسه یک نفر زندگی بخش باشه پشیمون میشم/.

همین قدر که بعضی ها بهم امید دارن واسه م کافیه همین قدرکه بعضی هh چشم امیدشون به منه واسه م کافیه. ولی چرا بازدرونم بی قراره.

خیلی وقته سراغی از خودم نگرفتم، من کی ام ، واقعا کی ام؟؟؟؟

بچه که بودم آرزوهام کوچیک بودن و دست یافتنی، ولی الآن که بزرگ شدم  آرزوهام رو دست نیافتنی میبینم. چون باور اینکه میتونم برام سخت شده، چون باور اینکه هیچ چیز دست نیافتنی وجود نداره برام غیر ممکن شده.

چشمامو میبندم وبه خودم فکر می کنم . به دختر طوفان ، به سمیرای ناآرومی که همه بهش میگن چقدر چهره ت به آدم آرامش میده ولی نمیدونن چه درون ناآرومی داره.


آدم وقتی بی خبره،  وقتی هیچ چیزی نمیدونه آرامش داره ولی آدمایی که خیلی میدونن رنگ آرامش رو هیچ وقت نمیبینن و  احساس بی قراری میکنن. گاهی می گم کاش منم هیچ چیزی نمیدونستم شاید حداقل آرامش داشتم......





:: بازدید از این مطلب : 303
|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
تاریخ انتشار : دو شنبه 20 تير 1390 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: